فریدون فروغی
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
وقتی که تنها می شم اشک تو چشمام پر می زنه
غم می آد یواش یواش خونه ی دل در میزنه
یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل ، لب چشمه ، می نشستیم من و یار
میگن این دنیا دیگه مثه قدیما نمی شه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغه ابرارو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
وقتی که تنها می شم اشک تو چشمام پر می زنه
غم می آد یواش یواش خونه ی دل در میزنه
یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل ، لب چشمه ، می نشستیم من و یار
میگن این دنیا دیگه مثه قدیما نمی شه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغه ابرارو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه
فریدون فروغی
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 18:23 توسط حسین بازپور
|
در این وبلاگ شما با کارهای نویسندگان و شاعران جوان آشنا خواهید شد